غزل شمارهٔ ۵۲۴۶
خمار من نشکست از ایاغ چشم غزالفزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال
به داغ لاله کجا التفات خواهد کردرمیده ای که ندارد دماغ چشم غزال
به دیده ای که زوحدت سیاه مست شده استیکی است داغ پلنگ و ایاغ چشم غزال
اگر ز باد خزان شمع لاله کشته شودبس است بر سر مجنون چراغ چشم غزال
ز آتشی که به دامان دشت مجنون زدهنوز زیر سیاهی است داغ چشم غزال
نمی شود نکند شوق سرمه خاکم رامرا که سوخت نفس در سراغ چشم غزال
خوشا کسی که چو مجنون ازین جهان صائبکشید رخت به کنج فراغ چشم غزال