غزل شمارهٔ ۵۲۲۵
می شود دایره خلق ز بیماری تنگزین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ
تندخو را نشود آینه دل بی زنگکه محال است سیاهی فتد از داغ پلنگ
در دل سخت بتان عجز چه تاثیر کندنخل مومین چه رگ ریشه دواند درسنگ
چشم آسودگی از عالم پر شور خطاستمهد آسایش این بحر بود کام نهنگ
عجبی نیست اگر پشت کمان راست شوداز هم آغوشی آن قامت چون تیر خدنگ
داده خویش نگیرند کریمان واپسلعل ویاقوت ز خورشید نمی بازد رنگ
نشود روزی شیرین سخنان آزادیتا برآمد شکر از بند نی افتاد به تنگ
در ریاضی که بود شبنم گلها سیماببه چه امید زند بلبل مابرآهنگ
دل ازان زلف محال است رهایی یابدچه خیال است مسلمان از قید فرنگ
به شکوهی که نشسته است مرا در دل عشقهیچ شاهی ننشسته است چنان بر اورنگ
محملی لیلی اگر در صدد جولان نیستچون درین بادیه هر ذره بود گوش به زنگ
هر که را درد طلب هست ز پا ننشیندنیست در قافله ریگ روان صائب لنگ