غزل شمارهٔ ۵۲۲۴
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگمن بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ
از محک پروا ندارد نقره کامل عیارسر نپیچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ
لاله کوهم شراب من ز جوش غیرت استمی کنم زنگی به صد خونم جگر حاصل ز سنگ
همچنان از شوخ چشمی بر سر بازارهاستراز او را چون شرر سازم اگر محمل ز سنگ
در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتی استکرد خوانسالار قسمت نقل این محفل ز سنگ
تا مبادا از تهیدستی ز من غافل شوندمی کنم پر دامن اطفال را غافل ز سنگ
ساده لوحی بین که دارد شیشه خونگرم مابا کمال دشمنی امید روی دل ز سنگ
عاقلان ز اندیشه روزی دل خود می خورندبرگ عیش کوچه گردان می شود حاصل ز سنگ
زاهد افسرده را رطل گران آدم نکردتیغ چو بین کی بریدن را شود قابل ز سنگ
چون نگیرند از هوا سنگ عاشقانرو سفیدی دانه ها را میشود حاصل ز سنگ
در گذر از بیستون چون برق ای شیرین مبادسر زند چون لاله خونین پنجه ای غافل ز سنگ
تن پرستان زیر دیوار از گرانی مانده اندورنه می آید شرر بیرون به بوی دل ز سنگ
شام غفلت گر چنین افسانه پردازی کندپای خواب آلود می آید برون مشکل ز سنگ
این جواب آن غزل صائب که میربلخ گفتنیستم غافل که دارد دلبر من دل ز سنگ