غزل شمارهٔ ۵۲۱۷
خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشکدارم هزار نغمه تربازبان خشک
از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلقباشد نصیب من چو هما استخوان خشک
بی آب، نان خشک گلو گیر می شودگر آبرو به جاست گواراست نان خشک
چون تیغ آبدار کند جلوه درنظرآن راکه آبروست به جا درجهان خشک
چون ماهیان ز نعمت الوان روزگارماصلح کرده ایم به آب روان خشک
سر برنیاورم ز زمین روز باز خواستاز بس که دیده ام تری از آسمان خشک
آب مروت از قدح آسمان مجویبگذر چو تیر راست ز بحر کمان خشک
روزی که نیست ابرتری درنظر مراچون شیشه می خلد به دلم آسمان خشک
ساقی کجاست تا در میخانه واکندتا اهل زهد تخته کنند این دکان خشک
از جان پرغبار سخنهای تر مراچون لعل آبدار برآید ز کان خشک
چون پای قطع راه نداری ز کاهلیبیرون مرو ز راه چو سنگ نشان خشک
چون تیغ اگر چه تشنه لبی داردم کبابتر می کنم گلوی جهان بازبان خشک
حیرت ز بس که کرد زمین گیر خلق رااین دشت، سنگلاخ شد ازرهروان خشک
نازک خیال هم ز سخن می رسد به کامگرتر شود زآب گهرریسمان خشک
آه ندامتی است که در دل خلد چو تیرحاصل مرا ز قامت همچون کمان خشک
مهمان آسمان و فضولی، چه گفتگوستنگذاشت آرزو به دل این میزبان خشک
صائب شده است دام وقفس گلستان مناز بس گزیده است مرا آشیان خشک