غزل شمارهٔ ۵۲۱۶
از ترزبانیم نشد آسوده کام خشککز آب تیغ، سبز نگردد نیام خشک
زنهار تن به نام مده چون نگین، که شدعالم سیاه درنظر من زنام خشک
غیر از جواب خشک ندارد نتیجه ایآن را که هدیه ای نبود جز سلام خشک
از ریزش است دست تو چون ابر اگر تهیاز سایلان دریغ مدار احترام خشک
بی خال کرد زلف تو صید هزار دلهرچند کار دانه نیاید ز دام خشک
پروای مرگ نیست تهیدست را، چرااز سرنگون شدن کند اندیشه جام خشک
خوبان به بوسه گر لب عشاق ترکنندتر می شود ز نام عقیق تو کام خشک
تا شعر آبدار نباشد به کس مخوانسوهان روح خلق مشو ازکلام خشک
زان لعل آبدار که می می چکد ازوصائب نصیب ما نبود جز پیام خشک