گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۰۹

زبس که کرد نهان چرخ نقد جان درخاکهزار چشمه حیوان بود روان درخاک
ریاض جود همان روز بی طراوت شدکه کرد ریشه قارون فلک نهان درخاک
مرا چگونه تواند ز خاک برگیرد؟چنین که تا به کمر مانده آسمان درخاک
جماعتی که نخوردند آب زنده دلیچو تخم سوخته ماندند جاودان درخاک
شده است گرد ز افتادگی به باد سوارنشسته است ز گردنکشی نشان درخاک
ترا که دست تصرف به زیر سنگ بودچه سود ازین که بود گنج بیکران درخاک
کمان چرخ شود وقتی از کشاکش سیرکه همچو تیر نشینند راستان درخاک
تمیز نیک و بد از سفلگان مجو زنهاریکی است مرتبه کاه و زعفران درخاک
به مرگ دست ندارم ز تیر یار،که هستهزار صبح امیدم ز استخوان درخاک
مرا به خاک نشانده است آتشین شستیکه ماه نو کند از شرم اوکمان درخاک
ز تخم اشک درآن آستان نیم نومیدامید هاست مرا همچو باغبان درخاک
درآن ریاض که تیغ زبان کشد صائبکنند تیغ زبان بلبلان نهان در خاک