غزل شمارهٔ ۵۲۰۵
غوره من شد مویز از سردی دنیای خشکسوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک
عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس استبرنمی خیزد گل ابری ازین دریای خشک
چشم بی اشک و دل بی آه زیر گل خوش استزهر می بارد زروی ساغر و مینای خشک
ساده لوحی بین که پیش برق بی زنهار عشقهیزم تر می فروشد زاهد از سیمای خشک
چون قلم برداشته است ازمردم دیوانه حقنی چرا درناخن من می کند سودای خشک
زهد را خون درجگر از باده گلرنگ کنآتش تر می کند درمان این سرمای خشک
کشتی ماشد بیابان مرگ چون موج سرابقطره زد از بس که هر جانب درین دریای خشک
ازنهال او که چندین میوه تر میدهدقسمت صائب چرا گردید استغنای خشک ؟