غزل شمارهٔ ۵۲۰۴
نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشکیک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک
نقطه خال پریرویی اگر مرکز شودمی توان صددور چون پرگارزد باپای خشک
می شود نقد حیاتش همچو قارون خرج خاکهرکه از عقبی قناعت کرد با دنیای خشک
نسبت دشت ختن باوادی مجنون خطاستلاله را خون درجگر شد مشک ازین صحرای خشک
نیست غیر از مغز ما سوداییان بی دماغزیر چرخ آبگون پیدا شود گر جای خشک
در سر کوی تو پایم تا به زانو در گل استمن از دریا گذشتم بارها با پای خشک
می رساندم پیش ازین از شیشه خالی شرابمی خلد می در دلم امروز چون مینای خشک
قمریان را در نظر گشته است چون سوهان روحپیش نخل آبدارش سرو رابالای خشک