غزل شمارهٔ ۵۲۰۰
می شود خرج زمین چون میوه خام افتد به خاکوای بر آن کس که اینجا ناتمام افتد به خاک
از طلوع و از غروب مهر روشن شد که چرخهرکه را برداشت صبح از خاک، شام افتد به خاک
بی تأمل از لب هرکس که حرفی سر زندمست خواب آلودهای از پشت بام افتد به خاک
هست بیرنگی همان در گوهر او برقرارپرتو خورشید اگر رنگین ز جام افتد به خاک
نیست کبر و سرکشی در طینت روشندلانپرتو خورشید پیش خاص و عام افتد به خاک
بس که دارد سرو او را تنگ در بر سرکشینیست ممکن سایه آن خوشخرام افتد به خاک
هست از دشمن تواضع ریشه مکر و فریبکی بود از خاکساران گرچه دام افتد به خاک!
در وصال از حسرت سرشار من دارد خبرهرکه را در پای گل از دست جام افتد به خاک
از نوای دلخراش من به یاد گلستاناشک گردد دانه و از چشم دام افتد به خاک
از هوا گیرد سخن را چون طرف باشد رسامستمع چون نارسا کلام افتد به خاک
دم زدن کفرست در بزم حضور خامشانبرهمن پیش صنم جای سلام افتد به خاک
دیدههای پاک سازد ناتمامان را تمامنور ماه ناقص از روزن تمام افتد به خاک
میفتد از پختگی بر خاک هرجا میوهای استجز سخن صائب که چون افتاد خام، افتد به خاک