گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۹۹

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاکمی زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک
غوطه زن دربحر سیل از کدورت پاک شوتابه کی خواهی کشیدن دامن تررا به خاک ؟
روزی ماشد چو موران عشرت روی زمیناز قناعت تا بدل کردیم شکر را به خاک
خاک راهند این خسیسان، آبرو و آب گهرچند ریزی ای ستمگر آب گوهر را به خاک؟
از پشیمانی زپشت دست خود سازد گزککوته اندیشی که ریزد درد ساغر را به خاک
حسن عالمسوز را پروای آه سرد نیستمی کشد این شعله بیباک صرصررا به خاک
در تلاش نعمت دنیا عرق ریزی مکنای بهشتی رو چه ریزی آب کوثر را به خاک؟
می توان تا تشنه ای را چون صدف سیراب کردنیست ازهمت فشاندن آب گوهر را به خاک
سیل از ویرانه با رخسار گرد آلود رفتزود می مالد فلک روی ستمگررا به خاک
هر که نقش خویش را در خاکساری دیده استمی نهد چون بوریا پهلوی لاغررا به خاک
سعی دارد در زوال آفتاب عمر خودهرکه اندازد درخت سایه گستر را به خاک
مور گویا را سلیمان پایتخت ازدست دادمی کشند اکنون سبک مغزان سخنور را به خاک
با سیه بختی شدم خرسند، تادیدم که چرخمی کشد گیسو کشان خورشید انور را به خاک
نقد خود را نسیه کردن صائب ازعقل است دوربهر زر تاچند مالی روی چون زر را به خاک؟