غزل شمارهٔ ۵۱۸۴
دل شکسته بود گوهر یگانه عشقبود ز چهره زرین زر خزانه عشق
به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیستمگر بلند شود دست و تازیانه عشق
به هر چه دل نهی از پیش چشم برداردکناره سوز بود بحر بیکرانه عشق
ستاده اند به امید گوشه چشمیهزار یوسف مصری برآستانه عشق
خم سپهر برین را به دست بردارندسبو کشان ضعیف شرابخانه عشق
مگر ز سنگ بود پرده های گوش کسیکه ناخنش به جگر نشکند ترانه عشق
حدیث باده چه گویم، که آب می گرددبه هر دلی که زند برق شیشه خانه عشق
بیار جیب و ببر هرگهر که می خواهیکه قفل منع ندارد در خزانه عشق
چو آفتاب ز آتش بهم رسان روییکه چهره سوز بود خاک آستانه عشق
کسی چگونه کند ضبط خویشتن صائب؟که نه سپهر به وجدست از ترانه عشق