گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۸۳

زبان مار بود خار آشیان فراقکه باد جلوه گه برق، خانمان فراق
چو آفتاب زبانهای آتشین خواهمکه الامان زنم از تیغ بی امان فراق
هزار شق شود از درد همچو خامه مویزبان خامه فولاد از بیان فراق
چو برگ لاله شود داغدار پرده گوششود چو گرم سخن آتشین زبان فراق
حبابش از سر نوح است و موجش ازدم تیغبرون میار سراز بحر بیکران فراق
نهشت با کمرش دست درمیان آریمکه بشکند کمر دوری و میان فراق
چو موج محو شدم در محیط وصل و هنوزبه روی بحر کشم مد داستان فراق
نمی رسد به پریشانیم، اگر صائبز تار زلف کنم مد داستان فراق