غزل شمارهٔ ۵۱۸۰
مشرق سینه چاک است در خانه عشقچشم بیدار بود روزن کاشانه عشق
صندل از بهر سر مردم بیدرد بودچوب دارست علاج سر دیوانه عشق
عالمی حلقه صفت چشم براین دردارندتا به روی که گشاید در میخانه عشق
نیست در صومعه عقل به جز فکر معاشگنج برروی هم افتاده به ویرانه عشق
شور عشق است که در مغز جهان پیچیده استگردش چرخ بود گردش پیمانه عشق
هر سر خار درین بادیه مجنون می بودکعبه می داشت اگر حسن سیه خانه عشق
گرچه افسانه بود باعث شیرینی خوابخواب ما سوخت ز شیرینی افسانه عشق
چون سیاووش مسلم گذرد ازآتشاگر ازموم بود شهپر پروانه عشق
عقل اندیشه ز خورشید قیامت داردکرده صد داغ چنین به، سر دیوانه عشق
موسی از زلزله طور چه پروا دارد ؟سنگ طفلان چه کند با سر دیوانه عشق؟
بستر از گرد یتیمی چو گهر ساخته استعقل داغ است ز اوضاع غریبانه عشق
شارع کعبه مقصود شود زنارشهرکه از صدق کند خدمت بتخانه عشق
از من آداب مجویید که چون سیل بهارخانه پرداز بود جلوه مستانه عشق
عقل بیهوده به گرد دل ما می گردددیو راراه نباشد به پریخانه عشق
تا دل خونشده ات آب نگردد صائبنیست ممکن که برومند شود دانه عشق