گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۷۹

فتنه روز جزا درته سردارد عشقنمک شور قیامت به جگر دارد عشق
گرچه از ساغر توحید ز خودبی خبرستازضمیر دل هر ذره خبر دارد عشق
نه همین جاده را سر به بیابان داده استهمه اجزای جهان رابه سفر دارد عشق
عشق، خورشید و جهان شبنم بی بنیاد استاز صف آرایی شبنم چه خطر دارد عشق؟
نیست چون برق تجلی که سرازطور کشدچون شرر در دل هر سنگ مقر دارد عشق
نیست چون خضر گرانجان که خورد تنها آبآب حیوان مروت به جگر دارد عشق
عقل را دل به سر بیضه گردون لرزدچند ازین بیضه فزون درته پر دارد عشق
سر من چون سر خورشید به بالین نرسیدبا من خسته بپرسید چه سر دارد عشق
چشم شبنم چه به خورشید جهانتاب کند؟چه غم ازمردم کوتاه نظر دارد عشق؟
صائب ازدل خبر عشق هنرمند بپرسعقل کج فهم چه داند چه هنر دارد عشق