غزل شمارهٔ ۵۱۷۷
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشقشمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق
ز داغ بیقراری چون پلنگ از خواب برخیزدز غفلت شیر اگرپهلو نهد بر بستر عاشق
که را زهره است راز عشق را در دل نگه دارد؟صدف را سینه چاک آرد به ساحل گوهر عاشق
به اوج لامکان پرواز کردن از که می آید؟نگردد گر تپیدنهای دل بال و پر عاشق
به داغ تازه ای هر لحظه می سوزد دل گرممبرآتش هست عودی روز و شب در مجمر عاشق
سر مجنون به زانو می نهد لیلی، نمی داندکه کوه طور خاکستر شود زیر سر عاشق
مرا چون سوختی بگذار بر گرد سرت گردمکه می گردد حصار عافیت خاکستر عاشق
فلکها سیر شد از سیرو دور خویشتن صائبهمان رقص پریشانی کند خاکستر عاشق