غزل شمارهٔ ۵۱۷۶
نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلقمی چکد زهر نفاق از گوشه ابروی خلق
پهلویم سوراخ شد از حرف پهلو دار و منهمچنان چشم گشایش دارم از پهلوی خلق
در حریم خاک اگر با مرگ هم بستر شویبه که باشی زنده جاوید جان داروی خلق
چشمه نبود این که در کوه و کمر در گریه استسنگ خارا آب شد از سرکه ابروی خلق
پیش از این چون گل جبینم چین دلتنگی نداشتتنگ شد خلق من از بس تنگ دیدم خوی خلق
تا دم آبی ز جوی بی نیازی خورده امتیغ سیراب است در خلق من آب جوی خلق
ناز پرورد حضورگوشه تنهاییممی خورد چون صید وحشی بر دماغم بوی خلق
بر زبان چند آوری چون تیر حرف راست راتیغ کج در دست دارد گوشه ابروی خلق
چون نریزد از بن هر موی من سیلاب خون؟نشتری در آستین دارد نهان هر موی خلق
نیست چون صائب ترا از خلق امید روی دلبهتر آن باشد که سال و مه نبینی روی خلق