گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۵۱

دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغشبی به روز نکردیم زیر پای چراغ
به ناامیدی من رحم کن که می سوزدطبیب بر سر بالین من به جای چراغ
همیشه زیر سیاهی است داغ روزن مندرآن حریم که تاریک نیست پای چراغ
بس است معذرت کشتنم پشیمانیکه آه سرد نسیم است خونبهای چراغ
اگر چه ریخت ز هم تاروپود فانوسمبه گردش است همان درسرم هوای چراغ
اگر ستاره به خورشید می رسد صائبکجا رسد به رخ آتشین صفای چراغ ؟