غزل شمارهٔ ۵۱۴۲
هر سرایی را که باشد از دل روشن چراغمیجهد شبهای تار از دیده روزن چراغ
میخورد خون از فروغ سینه من داغ عشقمیکشد خجلت ز خود در وادی ایمن چراغ
سوختم ز افسردگی یارب درین محفل، کجاستسینهگرمی که بتوان کرد ازو روشن چراغ؟
نیست غیر از گرمرفتاری درین ظلمتسرایار دلسوزی که دارد پیش پای من چراغ
صحبت ناجنس آتش را به فریاد آوردآب در روغن چو باشد میکند شیون چراغ
در میان عشق و دل مشاطهای در کار نیستجای خود وامیکند در دیده روزن چراغ
تیرهبختی لازم طبع بلند افتاده استپای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟
قدر عاشق میشناسد، مشهدش پرنور بادماتم پروانه دارد تا دم مردن چراغ
در دل و در سینه من روشنایی کیمیاستورنه دارد سینه سنگ و دل آهن چراغ
دودمان دوستی از پرتو من روشن استمیفروزد خون گرمم در ره دشمن چراغ
در شبستانی که گردد کلک صائب شعلهریزچاک سازد جامه فانوس را بر تن چراغ