غزل شمارهٔ ۵۱۴۱
شعله ور گردد ز شور عشق آواز چراغاز پرپروانه باشد پرده ساز چراغ
بس که سودا کرده عالم را سیه درچشم منمی کند هر کرم شب تابی به من ناز چراغ
صحبت روشن ضمیران پرده سوز غفلت استخواب می سوزد چشم ازدیده باز چراغ
ما به مهر و مه ز قحط حسن قانع گشته ایمکز تهی چشمی شود روزن نظر باز چراغ
دل چو روشن شد زبان لاف کوته می شودکز نسیم صبح باشد بال پرواز چراغ
شرم نتواند حجاب حسن عالمسوز شدکی نهان درپرده ماندنور غماز چراغ؟
چاره بیهوده نالان منحصر درکشتن استغیر خاموشی ندارد سرمه آواز چراغ
رازهای سر به مهر سینه پروانه رامی توان دید ازرخ آیینه پرداز چراغ
کرد رسوا داغ صائب سوز پنهان مراشد دهان روزن خاموش غماز چراغ