غزل شمارهٔ ۵۱۳۹
دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟کز رشته می شود گهر شاهوار جمع
گردید مخزن گهر ولعل سینه اشتاکرد پا به دامن خود کوهسار جمع
در یک نفس به باد فنا می دهد خزانچندان که برگ عیش کند نوبهار جمع
شستم ز کار هردو جهان دست،چون نشدکار غیور عشق تو با هیچ کار جمع
هر خرده ای که جمع کنی خرج آتش استزنهار زر چو غنچه مکن دربهار جمع
خوش وقت آن که چون گل رعنا درین چمندل از خزان نمود به فصل بهار جمع
در برگریز سبز بود،هر که می کنددامان خودچو سرو درین خارزار جمع
باگریه همرکاب بود خنده اش چو برقدل چون کنم ز شادی ناپایدار جمع؟
ته جرعه ای است ازجگر داغدار منداغی که هست درجگر لاله زار جمع
یکرنگی از دورنگ طمع داشتن خطاستچون دل کنم ز گردش لیل و نهار جمع ؟
چون تاک هررگم به رهی سیر می کندخاطر شود چگونه مرا درخمار جمع؟
صائب ز باد دستی حسرت به خرج رفتچندان که کرد آه دل بیقرار جمع