غزل شمارهٔ ۵۱۱۷
زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خطهر مویی ازتو شد شب عید از هلال خط
گردد دعا به دامن شب بیش مستجابنومید نیستیم ز حسن مآل خط
دریای رحمتی است که موجش زعنبرستروی عرق فشان تو در زیر بال خط
سودای زلف،حلقه بیرون در شوددر هر دلی که ریشه دواند خیال خط
قدر گهر ز گرد یتیمی شود زیاددر دل مده غبار ره از خاکمال خط
ناقص ز پیچ و تاب شود گرچه رشته هاگردد ز پیچ و تاب یکی صد کمال خط
شکر نزول آیه رحمت شکفتگی استپنهان مساز روی خود از انفعال خط
از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاباصلاح دست اگر نزند بر جمال خط
از آب تیغ سبزه خط می شود بلندسعی از تراش چند کنی در زوال خط؟
گر از بهار سبز شود تخم سوختهآید برون ستاره خال از وبال خط
مار از هجوم مور دل از گنج بر گرفتزلف تو کرد ترک جمال از جلال خط
آوازهاش اگرچه جهانگیر گشته بودگلبانگ خوبی تو فزود از بلال خط
هرچند بود زلف تو پردلی علمپس خم زد از غبار سپاه جلال خط
نعلش در آتش است ز هر حلقه ای جدانازش مکن به حسن سریع الزوال خط
شد ملک حسن از ستم بی حساب توزیر و زبر ز لشکر بی اعتدال خط
صائب شد از دمیدن او سبز حرف منچون آب چشم خویش نسازم حلال خط؟