غزل شمارهٔ ۵۱۰۴
در خرابات مغان ستار باشچون لب پیمانه بی گفتار باش
مهر خاموشی به لب زن چون حبابدرمحیط معرفت سیار باش
فردشو چون نقطه از خط وجودمرکز این آتشین پرگار باش
خط جوهر بی صفا دارد تراساده شو آیینه اسرار باش
بیخودی این راه را طی می کنداز شراب سرخوشی سرشار باش
از شبیخون گرانخوابی بترسدیده بان دولت بیدار باش
بر نمی داری خرابیهای سیلچون بیابان جنون هموار باش
صحبت دریا اگر داری هوسدر رکاب سیل خوشرفتار باش
حلقه تسبیح، شرط ذکر نیستذکر کن،در حلقه زنار باش
خار بی گل عمرها بودی بس استروزگاری هم گل بی خارباش
درد شد چون کهنه،درمان می شوددایم از درد طلب بیمار باش
گر کنی چون شبنم گل خویش راچشم برراه فروغ یارباش
مرغ یک پرزود میافتد به خاکاز رجا و خوف برخوردار باش
کاسه دریوزه را بشکن چو ماهاز فروغ عاریت بیزار باش
هست اگر در زیر پا آتش تراگو همه روی زمین پر خار باش
ترک کن گفتار بی کردار رابعد ازین کردار بی گفتار باش
برگ و بار خویش را صائب بریزاز نهال وصل برخوردار باش