گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۰۰

بس که زند موج نور سرو روانشهاله ماه است طوق فاختگانش
قطره اشکی به روی نامه سیاهی استچشمه حیوان ز انفعال دهانش
خشک چو سوزن شده است از عرق شرمرشته مریم ز شرم موی میانش
شهپر سیمرغ بسته است به بازوناوک بی بال وپر ز زور کمانش
حلقه گردون به خاک راه فتاده استتا برباید به قد همچو سنانش
گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب استنامه واکرده ای است پیش دهانش
چشمه خورشید را سراب شماردهرکه ببیند رخ ستاره فشانش
هر که به دامان آن نگار زند دستخوش گذرد چون حنا بهار و خزانش
شاهسواری که من ربوده اویمدست تصور نمی رسد به عنانش
هیچ نصیبی بغیر داغ نداردصائب مسکین ز سیر لاله ستانش