غزل شمارهٔ ۵۰۹۹
هر که خموش از شکایت است زبانشحلقه ذکر خفی است مهر دهانش
وقت کسی خوش درین ریاض که باشدچون گل رعنا یکی بهار و خزانش
دست ز خوان سپهر سفله نگه دارکز لب گورست خشکتر لب نانش
زود سر سبز خود کند علف تیغهرکه نگردد حریف تیغ زبانش
روی تو آیینه ای بود که چو خورشیدهم ز فروغ خودست آینه دانش
بس که لطف اوفتاده آن تن سیمینخار به پیراهن است از رگ جانش
نقش پذیری شود زلوح دلش محودیده آیینه ای که شد نگرانش
نرم نگردد به آفتاب قیامتبس که فتاده است سخت پشت کمانش
آه چه سازم که نیست جز الف آهقسمت من از وصال موی میانش
چون صدف ازآب گوهرست لبالبدیده من از رخ ستاره فشانش
پیش کریمان غیور لب نگشایدصائب اگر پر گهر کنند دهانش