گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۶۴

همچون کمان سخت ز طبع غیور خویشآسوده از کشاکش خلقم ز زور خویش
از آفتاب اگر به سرم تاج زر نهندسر درنیاورم به فلک ازغرور خویش
چون کرم شبچراغ،زراندودآتشممستغنی ازستاره و ماهم زنورخویش
حیرات مرا به عالم وحدت کشیده استنتوان زمن گرفت به کثرت حضور خویش
سیلاب با تلاطم دریا چه می کند؟پروای شور حشر ندارم ز شور خویش
نه تاب وصل دارد و نه طاقت فراقدرمانده ام به دست دل ناصبور خویش
صائب مرا به عالم بالا دلیل شددر زیر بار منتم از فکر دور خویش