گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۶۳

پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویشمردان به دیگری نگذارند کار خویش
چون شیشه شکسته و تاک بریده امعاجز به دست گریه بی اختیار خویش
از خاک برگرفته دست قناعتمعیش چراغ طور کنم با شرار خویش
سیل از در خرابه ما راست میرودتا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش
تیغ تمام جوهر این کارخانه امدرزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش
پیمانه شعور فریبی نیافتمچون گل به خون خویش شکستم خمار خویش
در قطع راه عشق ندیدم سبکرویکردم گره به دامن صرصرغبار خویش
بال هما و شهپر طاووس نیستمتاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟
دایم میانه دو بلا سیرمی کندهرکس شناخته است یمین و یسار خویش
زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهندبرسنگ می زنم گهر شاهوارخویش
از نور فیض نیست تهی هیچ روزنیبیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش
صائب دماغ پرتو منت نداشتمافروختم به آه چراغ مزار خویش