گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۶۱

درخون نشستم از نفس مشکبار خویشچون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش
انجم به آفتاب شب تیره را رسانددارم امیدها به دل داغدار خویش
تا یک دل گرفته بود دربساط خاکچون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش
انصاف نیست گرد یتیمی شود غریبورنه شکستمی گهر آبدار خویش
از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمنیک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش
سنگ تمام درکف اطفال هم نماندآخر جنون ناقص ما کرد کارخویش
دارد مرا ز دولت بیدار بی نیازشمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش
صائب چه فارغ است زبی برگی خزانمرغی که در قفس گذراند بهار خویش