غزل شمارهٔ ۵۰۶۰
ازآب بازی مژه اشکبار خویشکردیم همچو دامن صحرا کنار خویش
راه سخن به محمل مقصود یافتیمهمچون جرس ز ناله بی اختیار خویش
ناموس دودمان حیا می رود به بادچون گل مساز خنده رنگین شعار خویش
خون لاله لاله می چکد از چشم آفتابترکرده ای زشبنم می تا عذار خویش
سنگ غرور بردهن جام جم زنیمچون بشکنیم ازان لب میگون خمار خویش
سهل است کار دشمن خصم کینه جویغافل مشو ز دوستی دوستدار خویش