غزل شمارهٔ ۵۰۵۸
خوش باد سال و ماه وشب وروز میفروشکز یک پیاله برد زمن صبر و عقل وهوش
دیروز بود بار جهانی به دوش منامروز میکشند مرا چون سبو به دوش
ازآب خضر باد برومند دانه اشآورد هرکه این دل افسرده رابه جوش
عمر دوباره از نفس گرم شیشه یافتدر مجلس شراب چراغی که شد خموش
از جوش دیگ،آب کف پوچ می شوداز گفتگو به خرج رود مغز خود فروش
آب روان به قوت سرچشمه می رودبی جوش گل مدار ز بلبل طمع خروش
هرگز ز زنگ زهر ندامت نمی چشدشد همچو پشت آینه هرکس که پرده پوش
چندان که دخل هست مکن خرج اختیارتا می توان شنید سخن، در سخن مکوش
صائب چو ماه عید فلک قدر می شودازحرف نیک وبدلب هرکس که شد خموش