گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۵۷

شوخی که جلوه گاه بود دیده منشچون طفل اشک، روی توان دید درتنش
هر چند نیست قتل مرا احتیاج حکمحکم بیاضیی گذرانده است گردنش
پیداست همچو قبله نما از ته بلوراز سینه لطیف دل همچو آهنش
آب حیات جامه به شبنم بدل کندشاید که در لباس کند سیر گلشنش
پای چراغ می شمرد آفتاب راچشمی که کرد دیدن آن روی روشنش
هرکس که دید سرو ترا درخرام نازدر خواب نوبهار رود پای رفتنش
مجنون که ناز از سگ لیلی نمی کشیدامروز خوابگاه غزال است دامنش
صائب تلاش گلشن جنت چرا کند؟آزاده ای که گوشه فقرست مسکنش