گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۳۹

گوهر فروز دیده بیدار خویش باشبرق فنای خرمن پندار خویش باش
پا از گلیم مرتبه خود مکن درازچون نقطه پاشکسته پرگار خویش باش
ارباب کام،تشنه لغزیدن تواندای سرو خوش خرام خبردار خویش باش
گلزار حسن شبنم خلق است تازه رویاز حسن خلق، شبنم گلزار خویش باش
درمانده اند خلق به درمان درد خودرحمی به حال خودکن و غمخوار خویش باش
پیچیده ای به طول امل از سر غروردر فکر باز کردن زنار خویش باش
یک بوسه نذر صائب بیمار کرده ایتنگ است وقت،بر سر گفتار خویش باش