گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۳۸

گوهر فروز دیده بیدار خویش باشبرق فنای خرمن پندار خویش باش
ازچاه مکر، روی زمین موج می زندای یوسف زمانه خبردار خویش باش
خود را چو یافتی همه عالم ازان توستچشم از جهان بپوش، طلبکار خویش باش
در سایه حمایت دست دعا گریزفانوس شمع دولت بیدار خویش باش
کار جهان به مردم بیکار واگذارفرصت غنیمت است پی کار خویش باش
گفتار را به خامه بی مغز واگذارآیینه وار شاهد کردار خویش باش
درزیر بارمنت بال هما مرومسند نشین سایه دیوار خویش باش
روشندلی در انجمن روزگار نیستاز داغ دل چراغ شب تار خویش باش
در پیش ابر همچو صدف آبرو مریزروزی خور دوچشم گهربار خویش باش
دولت زشش جهت به توآورده است رویازشش جهت تونیز خبردار خویش باش
تو غافلی و گرنه درین بحر هر حبابسر بسته نکته ای است که هشیار خویش باش
قد خمیده صیقل زنگار غفلت استدر وقت شیب، صیقل زنگار خویش باش
صائب کنون که کار تو با خود فتاده استرحمی به حال خود کن و غمخوار خویش باش