غزل شمارهٔ ۵۰۳۵
فارغ ز دار و گیر جهان خراب باشمردانه ترک کام بگو،کامیاب باش
این شعله های عاریتی نیست پایدارچون لاله زآتش جگر خود کباب باش
خود را چو آفتاب نکردی به نور عشقباری چو سایه در قدم آفتاب باش
قدر تو کم چرا بود از قدر دیگران؟از خود زیاده از همه کس در حجاب باش
چشمت اگر به دولت بیدار می پردازشورش درون، نمک چشم خواب باش
خواهی که بی حساب به جنت ترا برندصائب نفس شمرده زن و خود حساب باش