غزل شمارهٔ ۵۰۰۵
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شدبه یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !
مرید مولوی روم تانشد صائبنکرد در کمر عرش دست گفتارش
گهر ز شرم عرق می کند به بازارشچگونه آب نگردد دل خریدارش؟
مرا به دام کشیده است نازک اندامیکه هم زموی میان خودست زنارش
کجابه اهل نظر بنگرد خودآراییکه صبح آینه سازد ز خواب بیدارش
به گرمسیر فنارسم سرد مهری نیستبغل گشاده به منصور می دود دارش
شهید لاله عذاری شوم که تا دم خطنرفت شرم ز بالین چشم بیمارش
برهنه پا سر گلگشت وادیی دارمکه دشنه بر جگر برق می زند خارش
که یک گل از چمن روزگار بر سر زد؟که همچو صبح پریشان نگشت دستارش