غزل شمارهٔ ۵۰۰۴
خوشا سری که سرگشتگی رهانندشبه کرسی از سرزانوی خود نشانندش
مده به سوختگی دامن امید از دستکه دانه ای که نسوزد نمی دمانندش
سپند تا نزند مهرخامشی برلببه روی مسند آتش نمی نشانندش
ز شوق بیخبری دست می دهد عارفاگر ز خود به زر قلب می ستانندش
به خاک ،حسرت پرواز می برد مرغیکه کودکان به بغل بال و پر رسانندش
سری که گرم زسودای عشق می گرددچو آفتاب به هر کوچه می دوانندش
به یک دو جلوه زمین گیر گشت کاغذ بادبه هیچ جا نرسد هرکه برآید می پرانندش
گل شکفته بود از نسیم فارغبالز پوست هر که برآید نمی درانندش
ز انقلاب جهان بی بران نمی لرزندکه هرچه میوه ندارد نمی فشانندش
ز مرگ غوطه به دریای شهد زد زنبورکه هرکه هرچه چشانده است می چشانندش
چو گل به خنده دهن باز می کند صائبهزارخار اگر درجگر خلانندش