غزل شمارهٔ ۵۰۰۱
زنوبهار خط یار ناامید مباشز حسن عاقبت کار نا امید مباش
به نوش جاده نیش منتهی گرددبه زخم خار ز گلزار ناامید مباش
درابرهای سیه بیشتر بود بارانز تیرگی شب تار ناامید مباش
می رسیده نگیرد قرار در مینابه دور خط ز لب یار نا امید مباش
دلیل کعبه مقصود، نعل وارون استز چین ابروی دلدار ناامید مباش
نمی شود نکند آه کار خود آخرز آه سینه افگار ناامید مباش
نه از بهار خط سبز خال شد سر سبز؟ز تخم سوخته زنهار نا امید مباش
اگر چورشته تن خویش را گداخته ایز فصل گوهر شهسوار ناامید مباش
به آفتاب رسد شبنم ازسحر خیزیز فیض دیده بیدار ناامید مباش
گرفت نبض خس و خار،برق آتشدستز خارخار دل زار ناامید مباش
به فکر غنچه نسیم بهارمی افتدعبث ز بستگی کارناامیدمباش
به جذبه کاهربا برگ کاه را دریافتتو نیز از کشش یار ناامید مباش
به فکرآینه خواهد فتاد روشنگرز پرده داری زنگار ناامید مباش
به مکر خویش گرفتار می شود غدارز مکر عالم غدار ناامید مباش
زحرف مور سلیمان شکفته شدصائبدرین بساط ز گفتار ناامید مباش