غزل شمارهٔ ۵۰۰
هر که چون شیشه به پیمانه رساند خود راچون سلیمان به پریخانه رساند خود را
ما ز بی حوصلگی صلح به مینا کردیموقت آن خوش که به میخانه رساند خود را
در همین نشأه شود جنت او نقد، اگرزاهد خشک به میخانه رساند خود را
هر مقامی که به آن، هوش به عمری نرسددل به یک نعره مستانه رساند خود را
سینه اش کان بدخشان شود از باده لعلچون سبو هر که به میخانه رساند خود را
شمع در محفل ازان نعل در آتش داردکه به بال و پر پروانه رساند خود را
عاشق از هر دو جهان تا نکند قطع نظرنیست ممکن که به جانانه رساند خود را
به دو صد زخم نپیچد سر تسلیم از تیغکه به آن زلف سیه، شانه رساند خود را
بت پرستی که نگشته است ز خود رو گردانبه چه امید به بتخانه رساند خود را
نیست ممکن به پر و بال رسد کس به مرادمگر از همت مردانه رساند خود را
شمع در کوتهی خویش ازان دارد سعیکه به خاکستر پروانه رساند خود را
باده از شیشه جلوریز برون می آیدکه به سر منزل پیمانه رساند خود را
زان چو موج است همه رشته جان ها بی تابکه به آن گوهر یکدانه رساند خود را
صائب از چشم بد خلق مسلم گرددهر که چون گنج به ویرانه رساند خود را