گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۹۹

ز خارزار تعلق کشیده دامان باشبه هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش
قد نهال خم از بار منت ثمرستثمر قبول مکن سرو این گلستان باش
درین دو هفته که چون گل درین گلستانیگشاده روی تر از راز می پرستان باش
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیستچو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش
ز گریه شمع به پروانه نجات رسیدتو نیز در دل شب همچو شمع گریان باش
ز بخت شور مکن روی تلخ چون دریاگشاده روی تر از زخم با نمکدان باش
کدام جامه به از پرده پوشی خلق است؟بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش
درون خانهٔ خود، هر گدا شهنشاهی استقدم برون منه از حدّ خویش، سلطان باش
کلید رزق ترا، سین جستجو داردچو آسیا پی تحصیل رزق گردان باش
خودی به وادی حیرت فکنده است ترابرون خرام ز خود خضر این بیابان باش
هوای نفس تُرا ساخته است مرکب دیوبه زیر پای درآور هوا، سلیمان باش
ز بلبلان خوش الحان این چمن صائبمرید زمزمه حافظ خوش الحان باش