غزل شمارهٔ ۴۹۶۵
چه نسبت بانسیم مصر دارد شوخی بویش؟که خون رامشک سازد در دل صیاد، آهویش
ز گل پیراهنی چشم نسیم آشنادارمکه از رنگ است پابرجاتر از دلبستگی بویش
تمنای ترحم دارم از خورشید رخساریکه یک زخم نمایان است صبح ازدست و بازویش
رگ خوابش عنان دولت بیدار میگردددلی کافتاد در سرپنجه مژگان دلجویش
ازان در دل گره چون لاله دارم شکوه خونینکه خاکستر شود اشک کباب از گرمی خویش
کجا دامان آن آتش عنان راخون ماگیرد؟به خون رنگین نمی گردد زتیزی تیغ ابرویش
کمند از طوق قمری حلقه سازد سرو بستانیاگر بر طرف باغ افتد ز شوخی راه آهویش
میسر نیست چشم از روی او برداشتن صائبکه چون خواب بهاران است گیرا چشم جادویش