غزل شمارهٔ ۴۹۶۴
سهی سروی که من دارم نظر بر قد رعنایشدو عالم چون دو زلف عنبرین افتاده درپایش
خمار و خواب وبیماری و شوخی وسیه مستیز یک پیمانه می نوشند می درچشم شهلایش
سخن چندان که می ریزد زچشم اوبه آسانیبه دشواری برون می آید ازلعل شکرخایش
اگر چه سرو دارد در بغل منشور رعناییبه جای قد خجالت می کشد ازنخل بالایش
به دامان قیامت میکشد دوران حسن اوکه خوبی را رهایی نیست ازمژگان گیرایش
ز بار دل به لرزیدن صنوبر راسبک سازداگر در بوستان در جلوه آید سرو بالایش
ازان آن سرو سیمین درنظرها سبز می آیدکه پیچیده است دود آه عاشق برسراپایش
به آن زندگی چون نسبت جانان کنم صائبکه سیری هست ازجان، نیست سیری ازتماشایش