غزل شمارهٔ ۴۹۶۲
به مژگان بر نمی گردد نگاه از چشم گیرایشغزالان را ز وحشت باز می دارد تماشایش
نگردد خامه بی شق سخن پرداز،حیرانمکه چون آید برون حرف از به هم چسبیده لبهایش
نبیند گرچه سرو از سرکشیها زیرپای خودکشد خط برزمین از سایه پیش قد رعنایش
به اندک فرصتی خلخال سازد طوق قمری رابه این عنوان اگر قامت کشد سرودلارایش
نه گستاخی است گر برگرد آن سرو روان گردمکه پیش از سایه من افتاده ام یک عمر درپایش
ز طفلی از دهانش گرچه بوی شیر می آیدشکر را نی به ناخن می کند لعل شکرخایش
کسی چون چشم خود صائب ازان رخسار بردارد؟که مانع شد عرق رااز چکیدن روی زیبایش