گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۶۱

ندارد سرکشی ازاهل دل قد دلارایشپری در شیشه دارد از تذروان سروبالایش
زبان العطش گویی است هرمژگان آن ظالمبه خون عاشقان تشنه است ازبس چشم شهلایش
ز مژگان قدسیان را رخنه ها افکند درایمانز دل روی زمین شد پاک از زلف زمین سایش
فلک پیمانه پرمی شود ازگردش چشمشزمین برسرکشد مینای می از سرو بالایش
که حد دارد ز طومار شکایت مهربردارد؟که می پیچد عنان سیل رامژگان گیرایش
لبش هرچند درظاهر نمی گردد جدا از همسخن چون خامه ریزد از به هم پیوسته لبهایش
گریبان چاک چون محراب می آرد برون صائبز مسجد زاهدان خشک راذوق تماشایش