غزل شمارهٔ ۴۹۵۱
ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانشمگر این گردرا بشکافدازهم تیرمژگانش
شکوه حسن او بی دست و پا دارد تماشاراازان خواب فراغت می کند دایم نگهبانش
ز طفلی گرچه پشت وروی تیغ از هم نمیداندسراسر می رود در سینه ها زخم نمایانش
به چشم من سیه کرده عالم راسیه چشمیکه گیرد صبح محشر نسخه از چاک گریبانش
ز بیماری ندارد چشم اوپروای دل بردنولی در صید دلهاپنجه شیرست مژگانش
چه گل چیند ز رخسار حجاب آلود او عاشق ؟که گلچین می رود بادست خالی از گلستانش
کجا افتد به فکر ما اسیران ناز پروریکه باشد یوسف مصر از فراموشان زندانش
چرا از دست می رفتم،چرا بیمار می بودم؟اگر می بود بربالین من سیب زنخدانش
مرا سیمین بری آتش به خرمن می زند صائبکه برگ گل نماید کار اخگر درگریبانش