غزل شمارهٔ ۴۹۵۰
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش
ز فیض عشق بر خورشید رخساری نظر دارمکه می ساید به ابر از بس بلندی تیغ مژگانش
اگر شمع سهیل از آفت صرصر فرو میردتوان روشن نمود از پرتو سیب ز نخدانش
پی تسکین خاطرآرزویی می کنم رنگینوگرنه من کیم تا باشم زخیل شهیدانش؟
سری شایسته سرگشتگی زلفش نمی یابدازان رو بر هوا مانده است دایم دست و چوگانش
چو مغز پسته در شکر شود گم حنظل گردونتبسم ریزچون گردد دهان شکر افشانش
گذارد بند بر پا آسمان را کوه تمکینشقیامت را به رفتار آورد سر و خرامانش
دل خود می خوردموری اگر مهمان او گرددمخور صائب فریب آسمان و خوان احسانش