غزل شمارهٔ ۴۹۳۲
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارشکه شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش
دو عالم چون صف مژگان اگر زیرو زبر گرددمن و آن چشم کافر کز رگ خواب است زنارش
به هرجاسرو او در جلوه آید، کبک می سازدبه تیغ کوه خون خود حلال از شرم رفتارش
شود گرداب دریای حلاوت دیده روزندرآن محفل که آید درسخن لعل شکربارش
فروغ عارض او ذره را خورشید می سازدخوشا انجام آن شبنم که گردد محو دیدارش
گل اندامی که درپیراهن من خار می ریزدز جوش گل رگ لعل است هر خاری ز دیوارش
به اشک شبنم خونین جگر صائب که پردازد؟که می داند عرق راشبنم بیگانه گلزارش