غزل شمارهٔ ۴۹۳۱
عرق رامی کند بی دست و پا لغزنده رخسارشدهد از دور شبنم آب، چشم خود ز گلزارش
ز دست رعشه داران ساغر سرشار می ریزدتراوش می کند خون خوردن از مژگان خونخوارش
به هر گلشن که آن شمشاد قامت درخرام آیدخیابان می کشد چون سروقد ازشوق رفتارش
سفید از گریه شد چون قند بادام سیه چشمانزخط سبز تاشد پسته ای لعل شکربارش
امان برخیزد از شهری که دزدش باعسس سازدبلایی شد به خط همدست تا شد خال طرارش
ز روی آتشین خون سمندر را به جوش آردز شکر طوطیان رامی کند دلسرد گفتارش
نظر چون از گل بی خار این گلزار بردارم؟که چون مژگان دواند ریشه در دل خار دیوارش
شود جای نفس بر شمع تنگ از جوش پروانهکند گر اقتباس روشنی صائب ز رخسارش