غزل شمارهٔ ۴۹۲۲
ز مستی در شکر خندست دایم لعل سیرابشگریبان چاک دارد شیشه را زور می نابش
لب میگون او را نیست وقت خط برآوردنز موج بوسه نو خط می نماید لعل شادابش
ز خواب ناز گفتم چشم اورا خط برانگیزدندانستم کز این ریحان گرانتر می شود خوابش
ندیده حسن خود را، کس حریف اونمی گرددنگه دارد خدا از صحبت آیینه و آبش !
اگر افتد به مسجد راه آن سرو خرامان راعجب دارم نگیرد تنگ در آغوش، محرابش
زسیر باغ جنت دامن افشان می رود بیروننگاهی را که سازد شوق رخسار تو بیتابش
بغیر از خود پرستی طاعتی ازوی نمی آیدخودآرایی که باشد خانه آیینه محرابش
به زینت خواجه مغرورست از دنیا، نمی داندکه چون خاکستر اخگرهاست پنهان زیر سنجابش
تمنای رهایی دارم از دریای خونخواریکه چون لاله است خونین، کاسه های چشم گردابش
ز دریا کم نگردد سوزش پنهان من صائبمگر آبی زند بر آتش من لعل سیرابش