گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۱۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارخویش۱۲ بیت
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویشاز تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
از فروغ عاریت دل تیره گردد بیشترقانع از شمع و چراغم با دل بیدار خویش
نیست ممکن بار بر دل‌ها ز آزادی شومتا توان چون سرو بستن بر دل خود بار خویش
خودفروشی پیشه من نیست چون بیمایگاننیستم افسرده‌دل از سردی بازار خویش
خنده بر سیل حوادث می‌زنم چون کبک مستداده‌ام از سخت‌جانی پشت بر کهسار خویش
نیست چون فرهاد چشم مزد از شیرین مرامی‌شود شیرین به شکّر کام من از کار خویش
تیغ جوهردار من بیرون نیامد از نیامتا نکردم رهن صهبا جبه و دستار خویش
خواب امنی را که می‌جستم به صد چشم از جهانبعد عمری یافتم در سایه دیوار خویش
از جنون تا حلقه اطفال را مرکز شدمداغ دارم چرخ را از عیش خوش‌پرگار خویش
درد بستان وجود از تیره‌بختی چون قلمرزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش
از حیات بی‌وفا استادگی جستن خطاستماندگی آب روان را نیست از رفتار خویش
بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرسمی‌زنم مهر خموشی بر لب اظهار خویش