گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۱۲

کاش می‌دیدی به چشم عاشقان رخسار خویشتا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش
سر به دل‌ها داده‌ای مژگان خواب‌آلود رابرنمی‌آیی مگر با تیغ لنگردار خویش؟
حسن عالم‌سوز را مشاطه‌ای در کار نیستگرم دارد از فروغ خود گهر بازار خویش
ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمانآسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
شرم دار از غنچه خاموش با چندین زبانهمچو بلبل چند باشی عاشق گفتار خویش؟
هیچ کس را کار یا رب با خودآرایی مبادگل به خون می‌غلطد از رنگینی دستار خویش
روزگار برق فرصت خنده واری بیش نیستمگذران درخواب غفلت دولت بیدار خویش
در دهانش خاک بادا، نام شکّر گر بردهرکه بتواند زبان مالید بر دیوار خویش
برنمی دارد گرانباری ره دور عدمچون گرانی می‌بری، باری سبک کن بار خویش
لب به آب تیغ می‌شوید ز شهد زندگیهرکه چون منصور بیرون می‌دهد اسرار خویش
می‌روم چون لغزش مستان به پای بیخودیتا کجا سر برکنم زین سیر بی‌پرگار خویش
این جواب آن غزل صائب که فرمود اوحدیمؤمن و سجاده خود، کافر و زنار خویش