گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۸۴

چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباشهست چون سد رمق سد سکندر گو مباش
ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟پشت این آیینه روشن گهر زر گومباش
در گلستان بی پر و بالی است تشریف وصالبلبلان را قوت پرواز در پرگو مباش
با دل روشن چراغ روز باشد آفتابدربساط آسمان خورشید انورگو مباش
ساده لوحی خار پیراهن شمارد نقش راخانه آیینه روشن مصور گو مباش
همت عالی است مستغنی ازین دنیای پوچبیضه عنقا هما رادر ته پرگو مباش
از گل ابری چه شوکت می فزاید بحر رادل چو شد از عشق پرخون دیده تر گو مباش
غنچه خسبان راچو هست از کاسه زانو شرابباده گلرنگ در مینا و ساغر گو مباش
چون خودآرایان دنیا خرج چشم بد شوندجامه و دستار مارا برسر و برگو مباش
من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دلدر زمین چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش